حساب و کتاب دوستی ها...

حساب و کتاب دوستی ها...

مجلس عروسی یکی از بزرگان بود و زاهدی را نیز دعوت کرده بودند.زاهد وقتی می خواست وارد شود در مقابل او دو درب وجود داشت با اعلانی بدین مضمون :

 از این درب دعوت شدگان وارد میشوند و از این درب عروس و داماد.

زاهد از درب دعوت شدگان وارد شد.در انجا نیز دو درب وجود داشت و اعلانی دیگر : از این درب دعوت شدگانی وارد  می شوند که هدیه آورده اند و از درب دیگر دعوت شدگانی که هدیه نیاورده اند.زاهد از درب دوم وارد شد,ناگهان خود را در کوچه دید همان جایی که وارد شده بود...!!!

این داستان حکایت زندگی ماست.کسانی که به زندگیمان دعوت می کنیم اما وقتی متوجه میشویم  که از انها چیزی عایدمان نمیشود به حال خودشان رهایشان میکنیم . روابط عاطفی ما با دوستانمان چیزی  بیشتر از الگوی حاکم بر مناسبات تجاری و اقتصادی نیست . اگر محبتی میکنیم توقع جبران داریم ....

دوستی های ما قید و شرط و تبصره دارد.حساب و کتاب دارد.اگر به هم کلاسیمان محبت می کنیم به خاطر این است که او جای  دیگر برایمان جبران کند.اگر رابطه ای سود آور نباشد آن را ادامه نمی دهیم...

چه ستمگر است آنکه  از جیبش به تو میخشد تا از قلب تو چیزی بگیرد....

شرمنده از خدا...

شرمنده از خدا...

آفتابگردان راهش را بلد است و کارش را می داند.او جز دوست داشتن آفتاب و فهمیدن خورشید کاری ندارد.او همه ی زندگی اش را وقف نور میکند.گل آفتابگردان رو به نور میچرخد وآدمی رو به خدا...

ما همه آفتابگردانیم.اگر آفتابگردان به خاک خیره شود و به تیرگی ,دیگر آفتابگردان نیست.

آفتابگردان کاشف معدن صبح است و با سیاهی نسبتی ندارد.اینها را گل آفتابگردان به من گفت ومن تماشایش می کردم که خورشید کوچکی بود در زمین که هر گلبرگش شعله ای بود و دایره ای داغ در دلش می سوخت.

آفتابگردان به من گفت : وقتی دهقان بذر آفتابگردان را می کارد,مطمئن است که او خورشید را پیدا  خواهد کرد.آفتابگردان هیچوقت چیزی را با خورشید اشتباه نمیگیرد...

اما انسان...

همه چیز را با خدا اشباه میگیرد.آفتابگردان راهش را بلد است و کارش را می داند. او جز دوست داشتن آفتاب و فهمیدن خورشید کاری ندارد.او همه ی زندگی اش را وقف نور میکند, در نور به دنیا می اید و در نور میمیرد.

دل خوشی  آفتابگردان تنها آفتاب است.آفتابگردان با آفتاب امیخته است و انسان با خدا.بدون  آفتاب ,افتابگردان میمیرد و بدون خدا ...انسان .

او ادامه داد : روزی که آفتابگردان به  آفتاب بپیوندد ,دیگر آفتابگردانی نخواهد ماند و روزی که تو به خدا برسی دیگر " تویی " نمی ماند.

من فاصله هایم را با نور پر می کنم ,تو فاصله هایت را چگونه پر میکنی ؟ آفتابگردان این را گفت  و خاموش شد.

گفت و گوی من و آفتابگردان ناتمام ماند.

 او در آفتاب غرق شده بود.جلو رفتم,بوییدمش.بوی خورشید می داد و اخرین صحبت هایش در گوشم طنین انداخته بود :

 نام آفتابگردان همه را به یاد آفتاب می اندازد,نام انسان آیا کسی را به یاد خدا می اندازد  ؟؟؟؟

آن وقت بود که شرمنده از خدا رو به آفتاب گریستم...

رنگ در رنگ ...

 

رنگ در رنگ ,گره در گره,نقش در نقش...

زندگی یک قالی بزرگ است.هر هزار سال یکبار فرشتگان قالی جهان را در هفت آسمان می تکانند تا گردوخاک هزار ساله اش بریزد و هربار با خود می گویند:این قالی نیست که قرار بود انسان ببافد,این فرش فاجعه است !!! با زمینه سرخ خون و حاشیه هایی کبود و نقش برجسته های نفرت...

فرشته ها گریه میکنند و قالی آدم را می تکانند و دوباره با اندوه بر زمین پهنش میکنند.

رنگ در رنگ,گره در گره,نقش در نقش...قالی بزرگی است زندگی..

.که تو میبافی و من میبافم .همه بافنده ایم.

می بافیم و رج به رج بالا میرویم.می بافیم و می گسترانیم.

دار این جهان را خدا بر پا کرد و خدا بود که فرمود " ببافید " ... و حضرت آدم(ع) نخستین گره را بر پود قالی زندگی زد و هر که آمد گره ای تازه زد,رنگی ریخت و طرحی بافت و چنین شد که قالی ادمی رنگارنگ شد.امیزه ای از زیبایی و نازیبایی.سایه روشنی از خوبی ها و بدی ها...

اما تو ای دوست من,گره تو هم تا به ابد  بر این قالی خواهد ماند,طرح و نقشت نیز و هزاران سال بعد,ادمیان بر فرشی خواهند زیست که گوشه ای از آن را تو بافته ای...تو با دستانی هنرمند و اندیشه هایی بس شگرف...

کاش گوشه ای را که سهم توست.زیباتر از آنچه باید.ببافی ...!!

خدای عاشق من...

خدای عاشق من ...

چه بخشنده خدای عاشقی دارم

که میخواند مرا با ان که میداند گنه کارم

اگر رخ بربتابانم

دوباره مینشیند بر سر راهم

دلم را می رباید باطنین گرم و زیبایش

که در قاموس پاک کبریایی قهر نازیباست.

چه زیبا عاشقی را دوست می دارم.

دلم گرم است میدانم,

که میداند...

بدون لطف او تنهای تنهایم.

اگر گم کرده ام من راه و رسم زندگی

اما...

دلم گرم است میدانم

خدای من, خدای خوب من, میداند...

...که سائل را نباید دست خالی راند

دلم گرم خداوندی است,

که با دستان من گندم برای یاکریم خانه می ریزد,

وبا دستان مادر کاسه ابی را برای قمری تشنه...

دلم گرم خداوند کریم و خالق نوری است ,

که گر لایق بداند

روشنی بخشد به کرم کوچکی با نور,

دلم گرم خداوند صبور وخالق صبریست

که شبها می نشیند در کنارم

تاکه بیند میرسد آن شب

که گویم ...

                   عاشقش هستم...!!!

همایش بزرگ نجوم با همکاری موسسه آسمان شب کویر یزد وانجمن نجوم آسمان شب کانون شهید کشاورزی


   ۰۶:۴۰

همایش بزرگ نجوم


همایش بزرگ نجوم با حضور بیش از 250نفر از فرهنگیان و دانش آموزان شهرستان برگزار گردید

با حضور جمعی از فرهنگیان و دانش آموزاان مقطع متوسطه شهرستان به مناسبت گرامیداشت  سالروز پیروزی انقلاب اسلامی در دهه فجر انقلاب اسلامی همایش بزرگ علم نجوم درکانون تربیتی شهید کشاورزی شهرستان برگزار گردید 

در این همایش که مزین به حضور مسئولین شهرستان، مدیریت آموزش و پرورش ،معاونین مدیریت و کارشناس مسئول آموزش متوسطه همراه بود استادان علم نجوم از مرکز علوم و تحقیقات نجومی استان به ارائه دانسته های خود پیرامون علوم فضایی، علم نجوم در قرآن و احادیث و دستاوردهای بشری در مورد علوم فضایی پرداختند .

.در ادامه این همایش مدعوین ضمن رصد نمودن ستارگان با تلسکوپ های موجود در کانون فرهنگی شهید کشاورزی شهرستان بیشتر پی به عظمت خداوند متعال بردندو به صورت عملی با مباحث تدریس شده در کلاس نجوم آشنا گردیدند

.